![]() |
![]() |
|
|
به ديدارم بيا هر شب،در اين تنهاﺌﻰ تنهاوتاريك خدا مانند دلم تنگ است بيا اى روشن،روشنتر از لبخند شبم را روز كن،در زير سرپوش سياهيها دلم تنگ است................. بيا بنگر چه غمگين و غريبانه دراين ايوان سر پوشيده،وين تالاب مالامال دﻠﻰ خوش كرده ام با اين پرستوها وماهيها واين نيلوفرآﺑﻰ واين تالاب مهتاﺑﻰ بيا،اى همگناه من دراين برزخ بهشتم نيز وهم دوزخ به ديدارم بيا اى همگناه ،اىمهربان بامن كه اينان زودﻤﻰ پوشند رو،در خوابهاى ﺑﻰ گناهيها ومن ﻤﻰ مانم وبيدادوﺑﻰ خواﺑﻰ شب افتاده است و من تنها وتاريكم ودر ايوان ودر تالاب من،ديريست در خوابند پرستوها وماهيهاوآن نيلوفرآﺑﻰ بيا اى مهربان من! بيا اى ياد مهتاﺑﻰ! |
|
+ نوشته شده در
86/05/13ساعت 14:22 توسط ميثم |
|
|
برگ اول شناسنامه ی پروانه ها نوشته اند عمر جلوه نمایی کوتاست. و به نام او... همیشه نمی توان سوار بر اسب مراد تاخت و گاه هم ناچار باید سوار بر قاطری لنگ،جاده ی خاکی زندگی را طی کرد. سلام.امروز بعد از مدت ها دوباره می نوسیم اما دیگه نمی خوام ازعشق ، دوست داشتن ، موندن ، بودن و...بنویسم.می خوام از مرگ بگم ، از یه باور، از حقیقت ، از زندگی.شاید وقتی از همه چیز خسته می شی به مرگ فکر کنی.تا حالا فکر کردی وقتی بمیری روی قبرت چی بنویسن؟؟؟چند روز پیش دفتر شعرمو ورق می زدم.در یکی از صفحه ها به دو بیتی ای برخورد کردم که همیشه با دوستم سرش بحث می کردیم.به هم قول داده بودیم هر کدومون که زودتر رفت سر قبرش بنویسن: خاک می خواند مرا هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید ، عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند شما دوست داری برات چی بنویسن؟؟؟ یه آدم معروفی همیشه می گفت:آدم تو زندگی خیلی عکس می گیره.ولی هیچ وقت نمی دونه کدوم یکی واسه اعلامیشه ، اگه می دونست هیچ وقت اون عکسو نمی گرفت. خوبه در اوج شادی گاهی هم به مرگ فکر کنیم.به اینکه واقعا کی هستیم؟چرا به دنیا اومدیم؟ چرا داریم زندگی می کنیم؟اصلا چطور باید زندگی کنیم؟ وقتی بچه بودیم همیشه از بزرگترها می پرسیدیم:خدا کیه؟؟؟ حالا که بزرگ شدی کمی فکر کن، واقعا خدا کیه؟؟؟.و خدا... . اين مطلب رو خودم ننوشتم واز وبلاگ يه دوست خوب برداشتم،البته بدون اجازه.......خيلي قشنگه،.،.،.،.،.، |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:22 توسط ميثم |
|
|
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ... امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ... امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ... امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ... امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ... امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ... امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ... امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ... امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ... امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ... امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ... امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ... امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ... امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ... امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ... امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ... امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...
|
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:17 توسط ميثم |
|
|
وقتي يك دختر حرف نمي زند،ميليونها فكر در سرش مي گذرد وقتي يك دختر بحث نمي كند،عميقا مشغول فكر كردن است وقتي يك دختر بعد از چند لحظه در جواب احوال پرسي تو مي گويد خوبم،يعني اصلا" حال خوبي ندارد وقتي يك دختر به تو خيره ميشود،شگفت زده شده كه چرا دروغ مي گويي وقتي يك دختر اعتراف مي كند كه بدون تو نمي تواند زندگي كند،يعني تصميم گرفته كه تو تمام آينده اش باشي وقتي يك پسر حرف نمي زند ،حرفي براي گفتن ندارد وقتي يك پسر بحث نمي كند،حال و حوصله ي بحث كردن ندارد وقتي يك پسر بعد از چند لحظه در جواب احوال پرسي تو مي گويد خوبم،يعني واقعا خوب است وقتي يك پسر به تو خيره مي شود،دو حالت دارد،يا شگفت زده است يا عصباني وقتي يك پسر اعتراف مي كند كه بدون تو نمي تواند زندگي كند ،تصميمش را گرفته كه تو را تا آخر عمر داشته باشد و فراموشت نكند. بچه ها نظر شما در مورد چنين حالاتي چيه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:17 توسط ميثم |
|
|
زمين سرد وفسرده،آسمان درهم پيچيده وبي حركت،درختان بدون سايه،زير هجوم داغي آفتاب از عطش خورشيد له له ميزدند.رودخانه ها بي ترانه فقط رخ زمين را مي ساييدند،بي آنكه بدانند در اين رفتن چه فلسفه اي نهفته است ،خلاصه بگويم،انگار همه چيز در هم تنيده بود.مانند كلاف سردرگمي كه نمي دانستند براي چه آمده اندوبهرچه مانده اند.....تااينكه زمين از خدا خواست كه سرماي دلش را گرم كندو شعله بر زمين بكشد.آسمان دست برآستان خدا مي كشيدكه لقمه ي نور نصيب دل سياهش كند وظلماني بد دردي است.....و خدا ليلي را آفريد و گفت:«زمين سرد است و آسمان سياه،اينجا بي حضور تو بي بركت است»و ليلي گفت:«آتش در قلب من بگذار تا گرما بخشم»وخداوند در دل ليلي آتشي نهادو ازآن پس زمين گرم شد.ليلي دستهايش را باز كرد ، گرما ،شور پرواز را دراورونق داده بودوپريد تا دل آسمان واز آن هوس وشور، دل آسمان پرنور شد.وليلي از خدا خواست كه زيباترين نغمه ها را درحنجره اش جاري كند تا بلبل عاشقانه بخواند و ترنم در وجود آفرينش جاري شود و خدا چنين كردو ليلي براي هر رودخانه اي تصنيفي سرود،زيباتر از هر كدام.از آن پس رودخانه ها پر از ترانه شدند و آموختند كه دريا مقصد نهايي است وبايد رسيد،بايد جاري شد ،اين رمز ماندگاري است.ليلي مي سوخت و خداوند از سوختن آن حظ مي كرد،ليلي خاكسترش را به دست باد مي سپرد تا لذت سوختن را همگان دريا بند.از آن پس هزاران دل سوخته پاگرفت .ليلي پاي درخت نشست ودل درخت عاشق شد وسايه سارش را بر زمين گستراندو خورشيد از آن همه عطش ليلي در شگفت ماند وكم آورد ......خدا ليلي را آفريد و عاشق او شد.......ليلي عشق مي وزرزيد و عاشق مي ساخت.ليلي عاشق خدا بود و خدا مجنون ليلي.....ليلي رمز عاشقي را مي خواست از خدا بشنود.پرسيد وخدا گفت:«براي عاشق شدن نبايد دنبال بهانه بود،بي بهانه عاشق شدن هنر است،بي بهانه بخشيدن..................»وليلي بي بهانه مي سوخت و عاشق بود.ليلي آكنده از خدا بود ،وجودش را چيزي به نام خدا پر كرده بودوليلي نام ديگر انسان بود كه خدا روح خود را در او دميده بود .ليلي نام تمام انسانهاي روي زمين است ،نام تمام عاشقها.ديگر چه فرقي مي كند كه چه كسي مجنون است مهم اين است كه ليلي باشي يعني تجلي خدا......و ليلي تكرار روزگاري عاشقانه در عصر زمين است .ليلي مي چرخد و مي چرخد و عشق مانند دانه هاي قاصدك در آسمان بال و پر ميگيرد و هر كه پاك تر، عاشق تر.....ليلي به خدا گفت در تاب، مي خواهم آرام شوم و خدا گفت:من تاب و تب تواُم بي من مي ميري ،پژمرده مي شوي وليلي بي قرار تر شد انگار مي خواست دستهايش را روي شانه هاي خدا بگذارد و در آغوش او آرام بگيرد .ليلي انسان است.تمام آدمهايي كه عاشقند آدمهايي كه دلهايشان آيينه ي حضور خداست ليلي اند.ليلي مي سوخت و هر لحظه تشنه تر مي شد.به خدا گفت:«عطش جگرم را از تاول پر كرده است و داغي آن وجودم را .وخدا گفت:درياي تو منم و زيبايي از اين بالاتر كه عطشت را با وجود خدا فرو نشاني وليلي برآن شد تا به دريا بپيوندد ،مي خواست براي هميشه سيراب بماند .خدا خنديد از اينكه ليلي در در او حل شده است .خنديد از اين كه اين همه ليلي گرداگرد زمين مي چرخند ،دستهايشان را بالا مي گيرندو آسمان را پر از ترنم نياز و تمنا مي كنند و از آن رو به فرشتگان مي گويد :اينان هماناني هستند كه به خاطرشان سجده كرديدو به خود مي بالد كه اين همه ليلي است ومجنون و هر كدام مي چرخند و جايشان را با هم عوض مي كنند.خدا ليلي را آفريد تا عشق فرصت گفت و گو باشد بين آنان،ليلي را آفريد تا انسان تعريف شود و انسان ليلي را بال و پر دهد و ليلي همان است و هر كدام در اين عرصه عاشقتر،پرپرتر،بي دلتر،ليلي ترو مجنون تر ..... .ليلي تمام خويش را در نگاه خدا مي باخت وجودش را در دايره ي زندگي تسليم كرده بود و خدا لذت مي برد از اين همه ناله ،از اين همه نيازو از اينكه نامش را از زبان هزاران ليلي مي شنود كه او را مي خوانند.......ليلي مي سوخت و ناله مي كرد و خدا او را گفت:تو را مي آزمايم تا عشقت تفتيده شود ،وجودت طلاي ناب شود آن وقت مي شوي مال من ومن خريدار تو مي شوم از اين بهتر.......و ليلي سكوت مي كرد و هر روز عاشقتر مي شد و ليلي از عشق اينگونه گفت: كافيست كه دلت ترك بردارد آن وقت است كه بوي عشق را مي تواني از گوشه ي دلت استشمام كني،كافيست در دلت اسب سركش عشق تاخت و تاز كند ،رهايش كني ،بند هايش را باز كني تا وجودت عرصه يكه تازي او باشد آن وقت با هر قدمش شكوفا مي شوي و ليلي هر روز گل مي كرد هر روز سرخ تر از گذشته بوي گلشنش عالمي را مست مي كرد و خدا مست بوي ليلي بود.......و ليلي قدر خود را در نگاه هاي خدا مي دانست و مي ديد ........ليلي هنوز مي سوزد و گرما مي بخشد ،هنوز كه هنوز است شعله هاي وجودش را در سينه هاي در سينه هاي خويش احساس مي كنيم. همه ما ليلي هستيم و مبادا روزي كه خدا چهره از رخ ليلي بگيرد كه آن روز،روز خاموشي و مرگ ليلي است. |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:16 توسط ميثم |
|
|
آنكه مي گفت دلم آبي تنهاست كجاست؟ شاه بيت غزلم زير قدم هاست كجاست؟ آنكه مي گفت در اين ظاهر آرام دلم قيق وقاليست كه در عاطفه بر پاست كجاست؟ آنكه مي گفت:وفا،عشق ومحبت،نيكي زشتي از دامن چركين جداهاست كجاست؟ آنكه مي گفت دل من كعبه ترين،كعبه ي دلهاست،كجاست؟ آنكه در حجم همه پوچگران مي گفت: اي غريبه نگاهت پر معناست،كجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:15 توسط ميثم |
|
غصه نخورمسافر ،اينجاماهم غريبيم
از ديدن نورماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر،اونجاهواكه بدنيست
اينجا ولي آسمون اشك ريختن هم بلد نيست
غصه نخورمسافر،فداي قلب تنگت
فداي برق ناز،اون چشاي قشنگت
غصه نخور مسافر،تلخه هواي دوري
من كه خودم ميدونم كه تو چقدر صبوري
غصه نخور مسافربازم مي آي به زودي
ماروبگو چه كرديم ازوقتي نبودي
غصه نخورمسافر،غصه اثرنداره
ازدل تو مي دونم،هيچكس خبرنداره
غصه نخورمسافر،رفتيم تو ماه اسفند
بهار،توبرمي گردي،چيزي نمونده،بخند
غصه نخورمسافر،هميشه اينجوري نيست
هميشه كه عزيزم راهت به اين دوري نيست
غصه نخورمسافر،تولد دوباره
غصه نخور مسافر،غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر،تو خود آسموني
درآرزوي روزي كه بيايي و بموني. |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:14 توسط ميثم |
|
|
تو همون حس غريبي كه هميشه با مني تو بهونه ي هر عاشق واسه زنده موندني تو اميد انتظاري تو دلاي نا اميد مثل ديدن ستاره، تو شبهاي ناپديد عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي غايب هميشه حاضر تو كجايي،تو كجايي با توام ،با تو كه گفتي تكيه گاه عاشقايي مي دونم يه دنيا نوري ساده اي،بي هنتهايي تو خود عشقي،مي دونم ناجي فاصله هايي....... «تقديم به پيشگاه مقدس امام عصر(عج)» |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:13 توسط ميثم |
|
|
خانه ي بي رنگي،خانه ي آزاد فكر كن از اين ديوار ها خسته شده باشي،از اين كه مدام سرت مي خورد به محدوده هاي تنگ خودت.به ديوارهايي كه گاهي خشتهايش را خودت آورده اي.فكر كن دلت هواي آزادي كرده باشد،نه آن آزادي كه فقط مجسمه اي است و به درد سخنراني و شعاروبيانيه مي خورد،يك جور آزادي بي حد وحصر كه بتواني دستهايت را از دو طرف باز كني ،سرت را بگيري بالاي بالاوبا هيچ سقفي تصادف نكني.بي وزن روي سيالي قرار بگيرند نه زمين سخت و غير قابل گذر،رهاي رها...... نه،اصلا" به يك چيز ديگه فكر كن .فكر كن دلت از رنگها گرفته باشد ،از رياها ،از تظاهرها،چهره هاي پشت رنگها،دلت بي رنگي بخواهد،فضاي شفاف يا بي رنگ.فكر كن يك حال غير منطقي بهت دست داده باشد كه هر استدلالي حوصله ات را سر ببرد.دلت بخواهد مثل بچه ها پاهايت را به زمين بزني و داد بزني كه من «اين»را مي خواهم و منظورت از اين ،خدايي باشد كه همين نزديكي است .......... فكر كن يك جورهايي حوصله ات از اين حرفها سر رفته باشد .دلت بخواهد لمسش كني مثل بچه هايي كه دوست دارند برق توي سيم را هم تجربه كنند.دلت هواي خدايي را كرده باشد كه مي شود سر گذاشت روي شانه اش وغربت سالهاي هبوط را گريست،خدايي كه بشود چنگ زد به لباسش و التماس كرد.خدايي كه بغل بازمي كند تا در آغوشت بگيرد.حتي صدايت ميكند«سارعوا الي مغفرة من ربكم.....»خدايي كه مي شود دورش چرخيد و مثل چوپان داستان موسي و شبان بهش گفت:الهي دورت بگردم. بابا زور كه نيست! من الان يك جوري ام كه دلم نمي خواهد خدايم پشت سلسله علت و معلولها تا يك دشت دور ودراز ايستاده باشد.مي خواهم همين كار باشد دم دست ،نمي خواهم اول به يك كهكشان و منظومه و آسمان فكر كنم و بعد نتيجه بگيرم كه او بالاي سر همه آنها ايستاده.خدا به آن دوري براي استدلال خوب است.من الآن تو حال ضد استدلالم .خوب حالا همه اينها را فكر كردي .حالا فكر كن خدا روي زمين خانه دارد . خدا روي زمين خانه دارد و خانه اش از جنس ديوار نيست ،از جنس فضاي باز است بيت عقيق ،سرزمين آزادي ، تجربه ي نوعي رهايي كه هيچ وقت نداشته اي. حتي رهايي از خودت . خدا روي زمين خانه دارد.يك خانه ي ساده ي مكعبي.با هندسه اي ساده وعجيب.مي شود سر گذاشت روي شانه هاي سنگي آن خانه و گريست.حس كرد كه صاحب خانه نزديك است.مي شود پردهي خانه را گرفت جوري كه انگار دامنش را گرفته اي. ،خانه ي نزديك،بيت الله،حتي حسرتش هم شيرين است. |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:12 توسط ميثم |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم درنهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ي ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا وگل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه ي عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تافراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم توبه من سنگ زدي من نرميدم نگسستم باز گفتم كه تو صيادي من آهوي دشتم حذر از عشق ندانم ،نتوانم! اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب،ناله ي تلخي زد وبگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم،نرميدم! رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهاي دگر هم نگرفتي، دگراز عاشق آزرده خبر هم نكني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي از آن كوچه گذشتم... |
|
+ نوشته شده در
86/05/08ساعت 12:11 توسط ميثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام عزیزان.من میثم....17 سالمه......این وب رو واسه این درست کردم که به یکی بگم که فقط دوست داشتن ملاک دوستی نیست بلکه عشقه که ما آدما رو به هم میرسونه.......اونی که ازش میگم.میگه: بیایید تا هم دیگر رو دوست داشته باشیم ولی هرگز عاشق هم نباشیم......آخه این درسته؟!؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
پاییز طلایی(انیس) امین(عشق استقلال) >>>باحال<<< happyway شیفته دزدکی(جالبه...) تارا اشکی از جنس خدا 2 قرن سکوت شیما آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
میثم صیادی ميثم |
|
RSS
|